رادیو سمی – احیاء

امیررضا ملازاده

گوینده : امیررضا ملازاده

نویسنده : کامیار کیان


وجود کهنه ..درد برایش شده شراب قرمز
دم های بی همهمه…کشاکش لحظه ها طعم کمرنگ بی حسی میدهد
دود های مرطوب..رقص های بلند بلندش از دهانم خارج میشوند …باله رقصان از توری پنجره فرار میکنند
در آسمان چرخ میزندد…شاید فکر میکنند هرچه موزون تر چرخ بزنند درد هایم را کمرنگ تر میکنند
غروب سرد…انگار هرروز یک سطل پر رنگ ارغوان برای حیاط خالی من نگه میدارند …اه!
نسترن مبهوت…گل های سفید و صورتی و قرمزش مدت هاست همگی مرده اند
آستین های زرد و نارنجی اش که زمانی باور نمیکردند دیگر سبز نباشد حالا کف حیاط به ترتیب کنار هم به خواب ابدی رفته اند ..
اصلا یادم نمی آید زمین حیاطم چه رنگی بود !
راستی یادم رفت بگم نسترن خیلی خار دارد. همین …آه …

خیلی وقت پیش روی خاک های سر پیانو حرف اول اسمش را با نوک انگشت اشاره ام نوشته بودم .
هر روز میخواهم با کف دستم پاکش کنم.. هر روز نمیخواهم با کف دستم پاکش کنم ..هر روز ….من نمیتوانم پاکش کنم !!
انگار میخواهم بالاخره یکی از این روز ها حرف روی پیانو وقتی نواختن هر روز و هر روزِ سمفونی سوم بتهونم را می شنود از روی پیانو بلند شود.
می خواهم یکی از این روزها بالاخره زیر چشمی یکی از آن نگاه ها که خودش می داند و خودم تحویلم دهد، یکی از آن لبخند ها که کناره هایش همیشه یک زاویه ی خاصی داشت…
می خواهم بعد با صدای نت های انگشتان من باله برقصد…آنجا که وسط آهنگ برخلاف همه ی نوانده های عالم یک می اضافه با نوک انگشت اشاره برایش می نواختم تا یک چرخ اضافه تر بزند…برخلاف همه ی رقصنده های عالم…
راستی یادم رفت بگم جادو هم میتوند وجود داشته باشد .همین …اه …
—-
بیرون این پنجره چوبی ،زندگی اما نیست .اگر هست ،دیگر برای من مفهوم نیست .
یادم نیست آخرین بار کی صدای میرزاقاسمی درست کردن شهلا خانوم همسایه را شنیدم …صدای بوق پیکان برایم یک خاطره مرطوب شده
یادم نیست گل شب بو واقعن شب ها بود می داد یا نه؟ یادم نیست احساس من هم از نور خورشید در ساعت های مختلف روز فرق می کرد یا نه؟
نمی دانم خانه های بیرون این اتاق هم انقدر کوچک هستند یا نه ..نمی دانم آن بیرون هم دیوار ها هر روز یک قدم به تخت تو نزدیک میشوند یا نه
راستی یادم رفت بگم .چرا نمیشود درد های کهنه را توی چهارشنبه سوری انداخت توی آتیش وسط کوچه ؟ آه…

باران آسمان…نه….باران خانه ..نه نه ببخشید ..باران …باران من
باران من دختری را از روی دیوار با رقص باد هل میدهد داخل حیاط خشک نارنجی
لباس سفید و بلند پوشیده …یقه اش خیلی باز است …یک گردنبند قدیمی دارد ..
موهایش را باران بلند و کشیده کرده است ..به پاهایش میرسد ..
پابرهنه است ولی چقدر خوب با سمفونی سوم بتهون من آرام آرام شروع به رقصیدن می کند …روی بی برگی شاخه های نسترن
خار های نسترن پا هایش را زخمی کرده … ولی باز دارد همراه انگشتانم میرقصد…
انگار پیانو دارد برایش آواز می خواند: برقصبرقص برقص برقص برقص برقص
راستی یادم رفت بگم حیاط خانه ما خیلی قشنگ است …آه….
—-
تلالو ارغوان ها را میبینم ..از چکه های سرازیر شده از انتهای موهایش ..
انگار دارند به قرمزی خون های بر آمده از زخم های پایش میگویند :هیس..من اینجا هستم آرام ..هیس ..آرام
دختر چقدر شبیه…
نمیدانم چرا …ولی شاخه های نسترن را بو میکند ! آخر نسترن که دیگر بو ندارد !
لبخند می زند…لبخندش شبیه غنچه است…یاد شکوفه نسترن افتادم…
راستی یادم رفت بگم … نسترن…آن موقع ها…خیلی خوش بو بود .آه…

دختر آرام اوج می گیرد. جهانم روشن تر میشود . انگار خوش عطر می شود….خیلی وقت بود چشمانم دیگر جایی را نمیدید
اصلا چرا هر روز پیانو میزنم ؟ منتظر دیدن رقصش بودم… منتظر رقص دختر یا رقص حروف روی پیانو ؟!
راستی کاش میشد با غروب حرف زد…کاش میشد به غروب گفت هر روز یک سطل ارغوان برای حیاط من نگه دار ..
«متن پادکست احیا از کامیار کیان»


منبع : هر گونه کپی برداری با ذکر منبع مجاز می باشد : معماری و زندگی

Insta : @poisonousradio

https://t.me/Poisonouss

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

6 + 2 =

اگر فضای بیش از 100 متر دارید می توانید از مشاوره رایگان معماری و زندگی بهرمند شوید شماره تماس در تمامی ساعات 09369389646
1
سلام ! هر سوالی که داری همین حالا بپرس !
تیم پشتیبانی ما 24 ساعته در خدمت شماست .
Powered by